ما از قابلیتهای بالفعل یک نهاد حقوقی و به طریق اولی از ظرفیتهای یک نظام حقوقی جامع، آگاهی دقیق و روشنی نداریم. نحوة مداخلة قانون – بهویژه در قالب نظریة انتقادی حقوق – در جهان معاصر، با سرعتی چشمگیر و در گسترهای از ابعاد و مصادیق تجربة زیسته، پدیدهای بیبدیل و شگرف است. گفتمان حقوقی، در عین برخورداری از انعطاف، بر بنیانهای مفهومی متعارف و رویههای سنتی استوار است و از پویایی و غنای نظری بالایی بهرهمند میباشد. هرچند حقوق بینالملل دکترینال – چنانکه جونز و آرویدسون در مقدمة این مجلد بیان کردهاند – غالباً بهسبب اتکای بیشازحد به سوابق و رویههای قضایی، در برابر تحولات زیستی بشر واکنش مناسبی از خود نشان نداده است؛ اما پژوهشهای انتقادی در قلمرو حقوق بینالملل، نادرستی این تصور را آشکار ساختهاند. چنانکه این اثر برجسته گواهی میدهد، در دل نظریهپردازی حقوقی و مطالعات انتقادی در حقوق، نوعی شور و احساس فوریت مشهود است که تعهد این حوزه را به جستجوی راهحلهای واقعی برای مسائل جهانی و ارتقاء شرایط زیستی و تجارب آن دسته از سوژههایی که حفظ رفاه آنان از اولویتهای اخلاقی و حقوقی محسوب میشود، بازتاب میدهد. این رویکرد، نمودی از کارکرد عملگرایانه و مشارکتی قانون است؛ رویکردی که با طرد هرگونه نگاه ابزاری و بدبینانه، امکان اندیشیدن شفاف و ساختاریافته به مسائل پیشرو را فراهم میسازد. از اینرو، در بطن نظریة حقوقی ارائهشده در این کتاب، انگیزهای اخلاقی برای کنش در راستای خیر عمومی نهفته است – و همین اصل، ما را به میانة مسیر دستیابی به پاسخ رهنمون میسازد. این نظریه تا اندازهای به این پرسش بنیادین پاسخ میدهد که در چارچوب حقوق پساانسانمحور – آنچنانکه بهمثابه پروژهای انتقادی و ایجابی مطرح میگردد – کدام مفاهیم یا ارزشهای اساسی در معرض تهدید قرار دارند.
تا همین اواخر، شناخت ما از ظرفیتها و قابلیتهای نهادهای حقوقی پساانسانمحور نیز محدود بود چه رسد به مجموعة روبهتوسعة آثار نظری در این زمینه. فصلهای این کتاب، هر یک با تمرکز بر بُعدی خاص و از زوایای نظری متمایز، به شناسایی و تحلیل ابعاد گوناگونِ تهدیدها و آسیبپذیریهای پیشروی نظم حقوقی میپردازند. باوجود تنوع رویکردها، تمامی آنها بر یک پیشفرض توانمندساز مشترک استوارند – پیشفرضی که به باور نگارنده، بدیهی تلقی میشود – و آن اینکه: اندیشة حقوقی پساانسانمحور، باهدف نقادی ساختاری و برچیدن بنیانهای انسانمحور، اروپامحور، هنجارمدار و هنجارپرداز و دگرجنسگرای نظریه و عملکرد حقوقی، در پی آن است تا افقهایی برای بازسازی نظامی حقوقی بگشاید که فراگیرتر، عادلانهتر و کمتر تبعیضآمیز باشد. در چارچوب این رهیافت، امکان بهرسمیتشناختن و دربرگیری کنشگران، موجودیتها و سوژههای غیرانسانی یا فراتر از انسان در نظم پساانسانی فراهم میگردد. مجموعة انتقادات درهمتنیده نسبت به انسانگرایی و انسانمحوری، به افشای سازوکارهای سلطه، طرد، بیعدالتی ساختاری و استثمار نظاممند در نظم حقوقی موجود یاری میرساند و مسیرهایی برای تحول بنیادین و گذار به نظمی رهاییبخشتر پیش روی مینهد.
این امر با چالشی عمیق و پیچیده همراه است؛ چراکه انسانگرایی نهتنها یک منظومة معرفتشناختی متکی بر فاعل شناسایی است؛ بلکه همزمان در مقام نوعی هستیشناسی سیاسی نیز ایفای نقش میکند که تصویر آرمانی انسانِ رنسانسی اروپایی را به الگویی جهانشمول برای نظم اجتماعی و حقوقی ارتقاء داده است. در این چارچوب، انسان بهمثابه «مقیاس همه چیزها»، مظهر عقلانیت مستقل، اخلاق خودبنیاد و اقتدار حاکمیتی باقابلیت تعمیم جهانشمول تلقی میشود. این تصویر از انسان، ریشه در سنت فکری اروپا دارد و بهویژه بر جایگاه علم و فناوری بهمثابه ابزارهای پیشرفت انسانی تأکید مینهد. چنین منظومهای از ارزشها بهتدریج در سرتاسر فرهنگ اروپایی نهادینه شده، به نیروی محرکة تحول انسانی بدل گردیده و بهعنوان معیار برتری تمدنی در سطح جهانی تثبیت شده است.
این «انسان»، در صدر هرم سلسلهمراتبیای قرار گرفته است که سایر گروههای انسانی را از بالا به پایین، طبقهبندی و سازماندهی میکند. کسانی که با این الگوی مسلط انسانی همراستا نیستند، بهعنوان «دیگران» بازنمایی میشوند: نهفقط بهمثابه افرادی متفاوت بلکه در موقعیتی پایینتر از انسان معیار قرار میگیرند. این فرآیند طرد، صرفاً در سطح مفاهیم نظری یا گفتمان باقی نمیماند بلکه در عمل به تبعیضهای نهادینه، حاشیهنشینی ساختاری و خشونتهای روزمرهای منجر میشود که بر حیات و بدنهای کسانی اعمال میگردد که با این دستهبندیهای منفی همپوشانی دارند. این گروهها شامل زنان و افرادِ حاشیهراندهشدهی جنسیتی، سیاهپوستان و بومیان (افراد نژاد برچسب خورده)، و همچنین حیوانات، گیاهان و دیگر موجودات زندة غیرانسانی (دیگرانِ طبیعتپنداشته) هستند. موقعیت اجتماعی و نمادین این گروهها، در نظم سلسلهمراتبی انسانمحور، از سطح انسانیت و شایستگی حقوقی تنزل مییابد؛ و آنان به وضعیتهایی تقلیل داده میشوند که در آن، شناسایی حقوقی از ایشان سلب میگردد، در معرض بهرهکشی دائمی قرار میگیرند و نهایتاً موجوداتی بیدفاع و حذفپذیر قلمداد میشوند.
استعمار، در این معنا، تجلی آشکار سلطة «انسانِ اروپایی» است؛ انسانی که بهمثابه الگوی تمدنی هژمونیک، نقشی محوری در شکلدهی به پروژة مدرنیتة غربی و پیشبرد ایدئولوژی توسعهمحور اروپامحور ایفا کرده است. مفهوم «بار مرد سفیدپوست» [۱] بهمثابه ابزاری برای حکمرانی امپریالیستی و نظام پدرسالار، بر این انگاره استوار بود که اروپا نه صرفاً یک واحد جغرافیایی بلکه تجسمی از آگاهی انسانی با داعیهی جهانشمولی است؛ آگاهیای که قابلیت صدور به دیگران را دارد، مشروط بر آنکه آنها با نظم و انضباط مقرر همساز شوند. اروپا، در جایگاه مفهومی فلسفی و نماد برتری شناختی، عقلانیت را ویژگی ممتاز خویش و انسانگرایی جهانشمول را خصیصهی انحصاری خود تلقی میکند. در این چارچوب، انسانِ انسانگرایانه در قالب الگوی تثبیتشدهای از شهروند حقوقی بازنمایی میشود: مردی سفیدپوست، اروپایی، دگرجنسگرا و مالک که نهتنها فرهنگ مسلط انسانگرایی را نمایندگی میکند بلکه مرجع تشخیص مشروعیت برای کسانی است که ممکن است در قالب این فرهنگ بازنمایی شوند یا از آن طرد گردند.
نظریة انتقادی پساانسانمحور بر آن است که ارزشی هژمونیک که به این تصور خاص از «انسان» اعطا شده است، ضرورتِ نقد ساختاری اومانیسم[۲] و انسانمحوری[۳] را دوچندان کرده و اقتضا میکند مناسبات قدرتی که از دل این مفاهیم برمیخیزند و بازتولید میشوند، مورد واکاوی و افشا قرار گیرند. علت آنکه این رویکرد انتقادی در این مجلد – همانند بخش چشمگیری از پژوهشهای پساانسانگرایانه[۴] – جایگاهی بدیهی و محوری یافته، آن است که با مطالبات، اعتراضات، نقدها و ادعاهایی که در جهان اجتماعی معاصر از سوی سوژهها و جنبشهای گوناگون مطرح میشود، همراستا و طنینانداز است. این رویکرد بهطور فعال به بحرانهایی پاسخ میدهد که از همزمانی دو نیروی واگرا در همگرایی پساانسانی ناشی میشود: نخست، شتاب فزایندهی توسعههای پیشرفتهی فناورانه؛ و دوم، روند فزایندهی تخریب زیستمحیطی. در میان این دو، الگوهای نابرابری و بیعدالتی اجتماعی همچنان استمرار یافته و در اشکال جدید بازتولید میشوند.
قانون، از برخی جهات، ناگزیر است با واقعیت امروز همنوا شود؛ و درست در همینجاست که نسبت به فلسفه و سایر رشتههای علوم انسانی دانشگاهی که بیشتر گرایش به حفظ گذشته دارند، برتری مییابد. در مقابل، کنش حقوقی بهنحوی فعالتر در زمان حال تنیده شده است. بااینحال، زمان حال نه ایستا است و نه یکدست بلکه در جنبشی مداوم قرار دارد: هم بازتابی از آن چیزی است که در آستانهی ترک آنایم - یعنی نشانهای تاریخی - و هم بذری برای آنچه در فرایند شکلگیری آن هستیم -دلالتی بر آیندهای بالقوه. رهگیری چنین جریان چندبُعدی از پیامدها، چالشی اساسی بهشمار میآید، بهویژه در عرصة روششناسی، جایی که پژواکهای زمان حال با الزامات نظام حقوقی تقاطع مییابند.
شایان توجه است که بسیاری از فصول این مجلد، در حالی که بهروشنی در زمان حال ریشه دارند و درگیر تحولات آن هستند، در عین حال به گذشته نیز مینگرند؛ گذشتهای که در قالب سوابق و حافظهی آرشیوی بازتاب مییابد. این ظرفیت برای حفظ توازن میان اکنون و گذشته – که از نقاط قوّت گفتمان حقوقی بهشمار میرود – ستودنی است و از نظر من میتواند الگویی برای سایر رشتههای علوم انسانی دانشگاهی فراهم آورد تا در عین وفاداری به پیشینهی انضباطی خود، نسبت به نابرابریهای جهان معاصر نیز پاسخگو باقی بمانند. یکی از رویکردهای این مجلد برای نیل به چنین توازنی، تمرکز نظاممند بر مسألهی استعمار است؛ امری که از یکسو در راستای نقد پیشتر تبیینشدهی اصول انسانگرایانه کاملاً موجه به نظر میرسد و از سوی دیگر، با ذات تاریخی حقوق بینالملل نیز همخوانی دارد. این شاخه از حقوق، در منشأ تاریخی خود بهمثابه ابزاری برای استعمار و حکمرانی استعماری[۵] بنیان نهاده شد و تا به امروز نیز سویههایی آشکار از تمایلات امپرئالیستی در منطق و عملکرد آن قابلردیابی است. تاریخچهی خاص و ساختار مفهومی گفتمان حقوق بینالملل، ضرورت بهکارگیری نقد پساانسانمحور بر انسانگرایی و انسانمحوری را دوچندان میسازد. ویژگیهای منحصربهفرد این حوزه، نظریة پساانسانی را به ابزاری متمایز نه تنها برای حقوق بلکه برای تمام حوزههای علوم انسانی بدل میسازد. پیام روشن حقوق بینالملل برای ما این است که دیگر فرصتی برای تعلل باقی نمانده است: تمامی شاخههای علوم انسانی باید تمرکز خود را بر زمان حال افزایش دهند، به نابرابریهای معاصر پاسخ گویند و توجهی ویژه به پیامدهای نژادپرستی و استعمار مبذول دارند.
فراتر از مضامین افزودهشده و نوآوریهای مفهومی انتقادی، این مجلد سهمی بنیادین و متمایز در عرصة روششناسی ارائه میدهد. نویسندگان آن به رویکردی فرا –روششناختی[۶] متعهد هستند؛ رویکردی که با دقتی کمنظیر، فرآیند بهکارگیری ابزارهای حقوقی، مفاهیم کلیدی و ایدههای نوآورانه را در مسیر استدلال خود شناسایی، مستندسازی و تحلیل میکند. بیشتر فصول این اثر، از روششناسی پسا -ساختارگرایانهی[۷] اجتماعی بهره میگیرند که بهگونهای التقاطی از مکاتب متنوع فلسفههای مادهگرای نومند[۸] و معاصر وام میگیرد. تمامی آنها بهروشنی از خصلت میانرشتهای پژوهشهای خود دفاع میکنند؛ پژوهشهایی که در تعامل با رویکردهای التقاطی[۹] به مسائل جنسیت، نژاد، سن و قابلیتهای بدنی صورت میگیرد. شماری از این مطالعات همچنین بر روشهای پژوهشیای تکیه دارند که از ظرفیتهای هنر و رسانه بهعنوان ابزارهای معرفتی بهرهمند میشوند. هیچیک از این رویکردها از مسئولیت اجتماعی و اخلاقی خود در قبال عدالت اجتماعی و صیانت از کرامت انسانی چشمپوشی نمیکنند.
تعجبی ندارد که در این مجلد هم ابژههای طبیعی و هم ابژههای پساطبیعی معرفت- که اغلب نیز از سنخ غیرانسانیاند - مورد بررسی قرار گرفتهاند. چشمانداز مفهومی کتاب، همچون منظرهای موزاییکی، طیفی متنوع از مضامین و حوزههای پژوهشی را دربرمیگیرد که از گسترهای وسیع از مادهی واسطهگریشدهی زیستی، زمینی و فناورانه برگرفته شدهاند. بهواقع، عنوان فرعی این اثر میتوانست چنین باشد: «مسألهی ماده چیست؟» ماده، چنانکه در فصول گوناگون این مجموعه تشریح شده، به معنای مادهای بنیادین و عنصری است: هوا (از جمله گازهای گلخانهای)، زمین (در قالب خاک، مواد معدنی، معادن، سرزمین مادری و اراضی غارتشده)، آتش و دود و همچنین تودههایی انبوه از آب، بهشکل دریاها، اقیانوسها، رودخانهها، سیلابها و آبهای آشامیدنی. این کتاب، در واقع، پژوهشی است دربارهی اتمسفر، ژئوسفر، بیوسفر و هیدروسفر و بررسی این ساختارهای بنیادین در بستر جریانهای سرمایهمحور، استعمار نوین و آزمندی انسانی.
در واقع، آنچه امروزه بهراستی میتوان آن را «طبیعت ثانوی» تلقی کرد، محصول طراحی فناورانه است؛ این مجلد، بهتفصیل به فرصتها و تهدیدهایی میپردازد که از دل میانجیگری فزایندهی فناوری در تجربهی انسانی سر برآوردهاند؛ میانجیگریای که در حوزههای دیجیتال، عصبی و ژنتیکی، به درجاتی بیسابقه رسیده است. در دوران کنونی، «طبیعت -فرهنگها» بهطور کامل از خلال سازوکارهای فناورانه واسطهمند شدهاند. بیتردید هنوز مشخص نیست که چه الگوهایی از حکمرانی سیاسی و حقوقی میتوانند قابلیت حفظ و تنظیم این اکولوژی پیچیدة عمومی را داشته باشند؛ با این حال، این کتاب گامهایی مهم و جهتدار در راستای پاسخ به این چالش برداشته است.
بیدلیل نیست که بسیاری از مقالات این مجلد، بر ضرورت بازاندیشی فوری در برداشتهای رایج از سوژگی حقوقی تأکید میورزند و خواننده را فرامیخوانند تا حتی نسبت به پیوستار طبیعت -فرهنگ[۱۰]نیز از زاویهای نو بیندیشد. انسانها و غیرانسانها نیازمند برقراری نوعی توازن نویناند. سوژهی حقوق و معرفت حقوقی پساانسانمحور، نه «انسانِ جهانشمول» است و نه صرفاً «انتروپوس» بلکه آمیزهای پیچیده از مؤلفههای زیستی، زمینی و فناورانه است که در قالب شبکهای مادی و تعاملی میان کنشگران انسانی و غیرانسانی شکل میگیرد. مطالعهی این مقالات، این اطمینان را تقویت میکند که اندیشة انتقادی در حقوق، امری منحصر به گفتمان حقوقی نیست بلکه در جهانی شکل میگیرد که بر همزیستی میان گونههای گوناگون زیستی، مصنوعات فناورانه و شبکههای ترکیبی استوار است. ما در سطحی بومشناختی، بههمپیوستهایم. به باور من، اذعان به این پیوستار زنده، خود نشانهای است از «جهانیشدنِ» تدریجی نظریة انتقادی پساانسانمحور.
یکی از ویژگیهای برجستهی گفتمان حقوقی انتقادی که آن را بهطرزی چشمگیر با نظریة انتقادی پساانسانمحور همراستا میسازد، توجه عمیق آن به چشماندازهای موقعیتمند و درونماندگار است. هر یک از نویسندگان این مجلد، با التزام به «سیاست موقعیتمندی»، حدود و مختصات مداخلات خویش را با دقت تبیین کرده و جایگاه خود را درون و در تقاطع گفتمانها و مناسبات عملی خاص بهروشنی بازشناختهاند؛ آنان توان تحلیل انتقادی را در پیوندی سنجیده با موضوعات خاصِ مورد مطالعه، بهکار گرفتهاند. فصول کتاب، بهلحاظ معرفتشناختی، واقعگرا، مجسم و تجربهمحورند؛ موقعیتمندی درونی آنها، اثربخشی و مسئولیتپذیری تحلیلها را دوچندان کرده است. شاید در این میان برای سایر شاخههای علوم انسانی نیز الگویی نهفته باشد: اینکه چگونه میتوان نقشههایی مفهومی ترسیم کرد که نقد قدرت را هم در سپهر جهان اجتماعی و هم در عرصة تولید دانش، همزمان ساماندهی کنند. نظریة حقوقی انتقادی بهروشنی نشان میدهد که چگونه میتوان نظریهای کلان چون پساانسانگرایی را در واقعیتهای عینی مستقر ساخت و از خلال آن، امکان اندیشیدن به این نظریه را در قالبهایی عینیتر و مؤثرتر فراهم نمود.
بااینحال اگر بخواهیم بحث را در سطحی بنیادیتر دنبال کنیم، باید گفت که میان پذیرش وابستگی ساختاری متقابل میان تمامی گونههای زیستی و رفتار واقعی با سوژههای غیرانسانی بهعنوان شریکانی برابر و همکار، تفاوتی بنیادین وجود دارد؛ تفاوتی که نه صرفاً کمّی بلکه از نوع تفاوتهای کیفی است. بهعبارت دیگر، کافی نیست که در گفتمان حقوقی تنها به ابژههای غیرانسانی توجه نشان دهیم؛ بلکه باید عادتهای ذهنی تثبیتشدهی خود را برهم زنیم و ساختارهای مسلط دانایی را بهنحوی انتقادی بازبینی کنیم. چنین دگرگونیای ریشهای و ضروری است چرا که ما در عصری بهسر میبریم که از یکسو با شبکههای محاسباتی، عصبی و ژنتیکی، هوش مصنوعی و زیستشناسی ترکیبی و از سوی دیگر، با بحران اقلیمی، تهدید انقراض و الگوهای تکرارشوندهی بیعدالتیهای اجتماعی و اقتصادی مواجهایم. در چنین زمینهای، باید الگوهای فکری خود را جهانزدایی، کربنزدایی و استعمارزدایی کنیم و نسبت به پیامدهای جمعیتی و نسلی آنها برای آیندگان حساس بمانیم. متفکران انتقادی پساانسانمحور باید بکوشند تا به تعبیر دونا هاراوی، به «خویشاوندانی شایسته» بدل شوند؛ به عبارتی، نیاکان مسئولی که دغدغهی آیندهای پایدار و عادلانه را در دل میپرورند.
ازاینرو، اعطای جایگاهی برابر به ارگانیسمهای طبیعی و پساطبیعی- در حرکتی صریح و عامدانه با جهتگیریی پساانسانگرایانه و پساانسانمحور - تصمیمی است ژرف و دوررس. با اینحال، تمرکز بر ابژهها یا موضوعات پژوهشی غیرانسانی، هرچند ضرورتی انکارناپذیر باشد، بهتنهایی برای تولید نظریة حقوقی پساانسانی در حوزهی حقوق بینالملل کفایت نمیکند. این مجلد نشان میدهد که برای دستیابی به دگرگونیای کیفی و معتبر، تحولات مفهومی و روششناختی نیز ضرورتی بنیادین دارند.
در میان این محورها، برجستهترین آنها ارادهی معطوف به حفظ و بازتعریف فهم ما از معنای سوژگی در بستر همگرایی پساانسانی است. تمامی نویسندگان این مجموعه بر این باورند که ما نیازمند مفهومی موسّع، توزیعشده و عرضی از سوژهایم؛ مفهومی که بتواند ظرفیتهای رابطهای و مسئولیتهای اخلاقی خود را بهگونهای مؤثر در جهان معاصر بهکار گیرد. بااینحال، رویکردهای رایج در مطالعات پساانسانی اغلب به دو قطب افراطی میل میکنند: از یک سو، انکار تمامعیار ضرورت نظریة سوژگی - چنانکه در برخی شاخههای نظریة کنشگر -شبکه یا هستیشناسی شیگرا مشاهده میشود - و از سوی دیگر، تداوم سنت انسانگرایی از طریق بازنویسی مفهوم سوژه ولو با اصلاحات و تعدیلاتی محدود، نظیر آنچه در جریان فراانسانگرایی مطرح میشود. این مجلد، با پرهیز سنجیده از این دوگانگی نظری، در پی گشودن چشماندازهایی بدیل برای مواجهه و بازاندیشی انتقادی است. هر فصل، نمونههایی روشنگر از جایگاههای نوینِ سوژهای را ارائه میدهد که با مقتضیات دوران کنونی تناسب دارند. همین خصلت «فرارشتهای» - یا حتی «پسارشتهای» - است که مشارکتهای این مجموعه را به سهمی بنیادین در نظریهپردازی پساانسانی بدل میسازد. نیروی محرکهای که این تلاشها را فراتر از پایبندی صرف به انضباط تخصصی به حرکت درمیآورد، تعلقی عمیقتر به جهان است: تعهدی به مشارکت در شیوههایی از ارتباط، همطنینشدگی و درهمتنیدگی که هستی پساانسانی بر بنیاد آنها سامان مییابد.
آنچه در نظریة حقوقی پساانسانمحور محل نزاع و دغدغه است، شیوههای متعددی برای گذر از استثناگرایی انسانمحور، اروپامحوری و نظم دگرجنسگرای مردسالارانه است. در این میان، خصلت گذرندهی تقاطعمندی فمینیستی و نظریة نژاد، از جمله نیروهای مفهومی مؤثری است که امکان بازاندیشی در باب سوژگی را در امتداد تمامی این محورها و تقاطعهای چندگانه فراهم میسازد؛ همانگونه که مفاهیمی چون دگرجنسگونگی، ترنسجندری، فرگونهای[۱۱]، فراجسمانی[۱۲] و همبستگی میاننسلی نیز در بازتعریف این منظومهی مفهومی نقشآفریناند.
مطالعهی این کتاب برای من تجربهای زنده و انگیزهبخش بود؛ اثری دانشگاهی، پویا و تأثیرگذار که نهتنها از اصول نظری خود سخن میگوید بلکه آنها را در ساختار خود بهطور مؤثر به اجرا درمیآورد. این مجلد، سوژهی حقوقی پساانسانمحور را بهمثابهی فرایندی در حال تکوین به تصویر میکشد؛ آزمونی انتقادی و خلاقانه که در بستر همگرایی پساانسانی و در امتداد محورهای پساانسانگرایانه و پساانسانمحور، در حال شکلگیری است. نویسندگان این مجموعه، با نگاهی آیندهنگر و رویکردی تحلیلی، تأثیر پساانسانگرایی بر مسألهی سوژگی را بررسی میکنند؛ تناقضات آن را واکاوی میکنند و ظرفیتهای آن را برای بازاندیشی مفاهیم حقوقی برجسته میسازند. در این مسیر، پیوسته این پرسش را در مرکز توجه قرار میدهند که: در جهان امروز، انسان بودن، انسان شدن، انسان ماندن و آرزوی انسان بودن چه معنا دارد؟ سوژهبودن در عصری که بهطور همزمان ادعای «بیشازانسان» و «کمتر ازانسان» بودن دارد، چگونه قابل فهم است؟ بیشازانسان، بهاعتبار دگرگونیهای چندمقیاسی و پیشرفتهای فناورانه؛ و کمترازانسان، بهواسطهی قطبیسازیهای غیرانسانی در عرصههای اقتصادی و اجتماعی و ویرانیهای زیستمحیطی بازگشتناپذیر. از این منظر، پرسش نهایی چنین است: «ما»، در این وضعیت تاریخی و اخلاقی، کیستیم؟
یکی از نقاط قوّت این مجلد، شور و دقّتی است که در نقد بازنماییهای خودساخته و دریافتهای سنتی از مفهوم انسانبودن بهکار میگیرد؛ دریافتهایی که «ما» از میراث تاریخی خود به ارث بردهایم. موضع انتقادی این اثر، نه پاسخی نهایی، بلکه عرصهای از پرسشها و مسائل را پیش روی ما میگشاید؛ به بیان دیگر، نقشهنگاریای از مناسبات قدرتی که در حال حاضر در حال بازشکلدهی به صورتبندی مسألهی سوژگیاند و لزوم مفاهیم نوینی را به میان میکشند.
«از این منظر، این مجلد که به گفتمان و رویههای حقوقی در حقوق بینالملل میپردازد، واجد نقشی ارزشمند در مقام نقشهنگار است؛ چرا که شرایط ژئوپلیتیکیای را ترسیم میکند که در آن، سوژههای پساانسانی در دل شکافهای چندلایه و نابرابریهای شدید قدرت جای میگیرند. این شکافها، از جمله، شامل سطوح متفاوتی از دسترسی به مزایای ناشی از پیشرفتهای فناورانهاند. جریانهای جهانی مهاجرت و جابهجایی اجباری جمعیتها، تشدید نابرابریهای اقتصادی، اخراجهای جمعی، افزایش نژادپرستی و بیگانههراسی، جنگهای گسترده و بحران اقلیمی و نیز مسائلی همچون بهداشت عمومی، دسترسی به واکسنها و مراقبتهای پزشکی کافی، همگی از جمله شاخصهای بحرانی وضعیت کنونی ما بهشمار میآیند.»
در این زمینه، پرسش نقشهنگارانه، ماهیتی دوگانه دارد: هم مفهومی و هم اخلاقی. «ما» - ساکنان انسانی و غیرانسانی این سیاره - که در دل زیستجهانی زندگی میکنیم متشکل از «زندگی دومِ» فناورانه، غذاهای اصلاحشدهی ژنتیکی، رباتیک، زیستشناسی ترکیبی، اسیدیشدن اقیانوسها و بیابانیشدن زمین، چگونه سوژههایی هستیم؟ و چگونه میتوان چارچوبی نظری برای حقوق پساانسانمحور برساخت که هم دغدغهی عدالت داشته باشد و هم در دل نظمی نئوماترئالیستی شکل گیرد؛ نظمی که همهچیز را به ساختگرایی اجتماعی فرو نمیکاهد بلکه آنچه را پیشتر «طبیعت» میخواندیم نیز دربرمیگیرد؟
نویسندگان این مجلد، با رویکردی سنجیده و مسئولانه، به بررسی ماهیت چندوجهی و افتراقی «ما»ی جمعی پساانسان میپردازند. چالش اصلی این است که چگونه میتوان سوژهی دانش و قدرت را بدون ارجاع به آن سوژهی واحد، انسانگرایانه، اروپامحور و مردسالارانه بازتعریف کرد. من، با تعهد راسخ به صلحطلبی هستیشناختی، همواره آرزومند اخلاق ایجابی به مثابه کنشی جمعی برای همساختاری بدیلها به شیوهای انتقادی و خلاقانه بودهام.
موضع ایجابی - یعنی دغدغهی خیر عمومی - از جمله فضایل برجستهی این مجلد بهشمار میآید. این آرمانِ اخلاقی ایجابی بر آن است تا به صورتبندی اجتماعی عرضیای از سوژهها یاری رساند - «ما، سوژههای حقوقی پساانسانمحور» - که در آن، ظرفیتهای بالقوه یا تحققنیافتهی آنچه «ما» قابلیتِ شدناش را داریم، بالفعل میگردد. اما این سوژهی جمعی نوظهور یعنی «ما»، در چارچوبِ یک هستیشناسی فرایندی و رابطهای تکوین مییابد: «ما، همگی در این وضعیت با همایم - اما نه یکسانایم و نه همسان».
«ما»، در آنِ واحد، یک مقولهی آسیبپذیر و یک مقولهی شورشی هستیم.
سوژگی پساانسانمحور یک پروژهی عملی است؛ یک کنشورزی است. آنچه اهمیت دارد، مذاکرهی جمعی در این باره است که ما دقیقاً در حال تبدیل شدن به چه چیزی هستیم و خودِ جسممند و مغزینهی ما[۱۳] تا چه میزان از تحول، درد، هویتزدایی یا ارتقاء را تاب میآورد. پساانسان تنها یک پرسش است. پاسخ، همان چیزی است که «ما» توانایی شدن آن را داریم. پاسخِ مشخص و خاص، میتواند و تنها باید یک پاسخ عملی و عملگرایانه باشد؛ پاسخی که به زمان و مکان وابسته است و در دل اکنونی پیوسته و سیال پدیدارمیشود. در این لحظه از زمان و همزمان با آشکار شدن این فرآیند هنوز هیچ آگاهی از مقصد نهایی وجود ندارد، با این حال این کتاب به وضوح نشان میدهد که روشها و بینشهای گفتمان حقوقی، ابزارهای ناوبری ضروری برای هدایت مسیر میان «آنچه دیگر نیست» و «آنچه هنوز نیامده» هستند.
[۱]. اصطلاحی برگرفته از شعر معروف رودیارد کیپلینگ (۱۸۹۹) که استعمار را وظیفهای اخلاقی برای مردان سفیدپوست تلقی میکرد تا ملتهای بهزعم آنان «عقبمانده» را متمدن سازند. امروزه این اصطلاح با بار انتقادی به کار میرود و ناظر بر توجیهگری نژادپرستانه، پدرسالارانه و امپریالیستی در گفتمان استعمار است.
[۲]. Humanism: مکتب فکری که بر مرکزیت انسان در شناخت، اخلاق، و هستی تأکید دارد.
[۳]. Anthropocentrism: نگرشی که انسان را محور و معیار ارزشها و موجودات دیگر در نظر میگیرد.
[۴]. Posthuman scholarship مجموعهای از نظریات میانرشتهای که با فاصلهگیری از انسانمحوری، به امکانهای هستیشناختی، اخلاقی و حقوقی در دوران پساانسان میپردازند.
[۵]. Colonial governance: سازوکارها، نهادها و ساختارهای حقوقی - اداریای که قدرتهای استعماری برای ادارة سرزمینهای تحت سلطة خود بهکار میگرفتند؛ این ساختارها اغلب از طریق قوانین تبعیضآمیز، سیاستهای کنترل جمعیت، و حذف فرهنگی اعمال میشدند و تا امروز در قالب میراث استعماری در بسیاری از نظامهای حقوقی استمرار یافتهاند.
[۷]. Post–social constructivist
[۸]. Neo-materialist philosophies
[۹]. Intersectional approaches
[۱۰]. natureculture continuum: اصطلاحی در فلسفه و مطالعات علموفناوری که بر درهمتنیدگی غیرقابلتفکیک ساحتهای طبیعی و فرهنگی در ساختارهای زیستی، اجتماعی و تکنیکی تأکید دارد.
[۱۱]. trans-species: مفهومی کلیدی در نظریههای پساانسانمحور که به عبور از مرزهای تثبیتشدة گونهای میان انسان و غیرانسان اشاره دارد. این اصطلاح به ارتباطات میان گونهای، همزیستی اخلاقی با حیوانات، و بازاندیشی در تمایزات انسانمحورانه میان گونههای زیستی میپردازد. برای مطالعة بیشتر، بنگرید به:
Donna Haraway, When Species Meet, University of Minnesota Press, ۲۰۰۸
[۱۲]. trans-corporeality: اصطلاحی در نظریههای فمینیستی نو - مادیگرا که بر تعاملات پیوستة بدن انسان با محیطهای مادی، فناورانه و زیستی تأکید دارد. فرا جسمانیت، بر نفی مرزهای ثابت میان بدن و جهان بیرونی دلالت دارد و از نظریههایی چون زیست سیاست، بوم فمینیسم، و مطالعات زیستمحیطی تغذیه میکند. برای نمونه، ر.ک:
Stacy Alaimo, Bodily Natures: Science, Environment, and the Material Self, Indiana University Press, ۲۰۱۰.
[۱۳]. Embodied and Embrained Self اشاره دارد به سوژهای که نه صرفاً ذهنی و نه صرفاً فیزیکی، بلکه آمیختهای از تجربهی بدنی و ادراکی - عصبی است. در چارچوب پساانسانی، انسان به عنوان موجودی تعریف میشود که بدن، مغز، احساسات، فناوری و محیطزیست او همگی در پدیدآیی هویت او نقش دارند.