امروزه، ما در جهانی متشکل از جوامع هنجارساز متعدد زندگی میکنیم؛ جوامعی که هر یک، در حوزه فعالیت خود، قادر به ایجاد، توسعه و اجرای قواعد و هنجارهایی مستقل از ساختار رسمی قدرت سیاسی هستند. بسیاری از این جوامع، از جمله جامعه بازرگانان بینالمللی، قواعدی را پدید میآورند که بدون اتکا به ضمانت اجرای مستقیم دولتها، در تنظیم روابط اعضای خود نقش مؤثری ایفا میکنند.
حقوقدانان مکتب پلورالیسم حقوقی سالهاست بر این دیدگاه تأکید دارند که منشأ حقوق صرفاً در اراده، فرمان یا اقتدار قهری دولت نهفته نیست؛ بلکه حقوق بهطور مستمر از تعامل، رقابت و همزیستی میان جوامع مختلف هنجارساز شکل میگیرد. بر این اساس، حقوق پدیدهای صرفاً دولتی نیست، بلکه محصول فرآیندهای اجتماعی، اقتصادی و حرفهای متعددی است که در بستر جوامع مختلف شکل مییابد.
در کنار دوگانگی سنتی میان حقوق داخلی و حقوق بینالمللی که برای مدت طولانی چارچوب اصلی مطالعات حقوقی را تشکیل میداد، مفهوم حقوق فراملی (Transnational Law) بهعنوان حوزهای مکمل، اما در عین حال چالشبرانگیز، در مطالعات میانرشتهای مرتبط با جهانیشدن ظهور یافته است. برای نخستین بار، قاضی فیلیپ جساپ (Philip Jessup) در سال ۱۹۵۶ مفهوم حقوق فراملی را مطرح نمود و آن را مجموعهای از قواعد دانست که روابط و رویدادهایی را تنظیم میکنند که بهنحوی از مرزهای ملی فراتر میروند.
در دهههای اخیر، فعالان عرصه تجارت بینالملل، با ایجاد نهادها و سازوکارهای تخصصی در حوزه قراردادهای فرامرزی، تلاش گستردهای را برای شناسایی، استخراج و تدوین اصول عمومی حقوقی از نظامهای حقوقی مختلف آغاز کردهاند. این تلاشها به تدریج زمینه ظهور حقوق فراملی بیع و قراردادها را فراهم نموده است؛ مجموعهای از قواعد که در بستر جامعه تجاری بینالمللی تکامل یافته و از منابع متنوعی همچون حقوق بینالملل عمومی، عرف و عادات تجاری، رویههای بازرگانی و نیز اصول کلی حقوقی استخراجشده از طریق روش حقوق تطبیقی بهره گرفته است.
این فرآیند اساساً در دو مسیر مرتبط و مکمل دنبال شده است. نخست، تلاش گسترده برای یکپارچهسازی (Unification) یا استانداردسازی اصول بنیادین یک نظام حقوق قراردادهای پایدار و غیرملی است. یکپارچهسازی حقوقی به معنای ایجاد مجموعهای واحد و هماهنگ از قواعد است که در یک حوزه مشخص، جایگزین نظامهای حقوقی ملی میشود و هدف آن کاهش تعارض قوانین و افزایش پیشبینیپذیری روابط حقوقی است.
در سطح جهانی، دو سند مهم توانستهاند به چنین جایگاهی دست یابند. نخست، کنوانسیون سازمان ملل متحد درباره قراردادهای بیع بینالمللی کالا مصوب ۱۹۸۰ (United Nations Convention on Contracts for the International Sale of Goods) است که در این کتاب با عنوان اختصاری «CISG» از آن یاد خواهد شد. این کنوانسیون با ایجاد یک چارچوب حقوقی مشترک برای معاملات بینالمللی بیع کالا، نقش مهمی در هماهنگسازی قواعد قراردادی میان کشورهای عضو ایفا کرده است.
دوم،(Acte uniforme portant sur le droit commercial général) قانون یکپارچه حقوق تجارت عموماست که در چارچوب (Organisation pour l’Harmonisation en Afrique du Droit des Affaires) (OHADA) سازمان هماهنگسازی حقوق بازرگانی در آفریقا توسط کشورهای عضو تصویب گردیده و در میان ۱۷ کشور آفریقایی عضو، لازمالاجرا بوده و در حوزههای مقرر جایگزین قوانین داخلی آنان شده است.
از سوی دیگر، در نظام حقوقی اتحادیه اروپا، مقررات (Regulations) صادره از نهادهای اتحادیه، در حوزه روابط قراردادی و تجاری، دارای اثر الزامآور مستقیم در کشورهای عضو هستند و اشخاص میتوانند اجرای این مقررات را نزد دادگاههای داخلی کشورهای عضو مطالبه نمایند.
بهطور کلی، دستیابی به اهداف یکپارچهسازی حقوقی، با بهرهگیری از روش تطبیقی کارکردگرا (Functional Comparative Method) دنبال میشود. این رویکرد به جای تمرکز صرف بر شباهتهای ظاهری میان نظامهای حقوقی، بر شناسایی کارکردهای مشابه قواعد و نهادهای حقوقی در نظامهای مختلف تأکید دارد و تلاش میکند از طریق یافتن راهحلهای مشابه برای مسائل حقوقی مشترک، زمینه ارزیابی، هماهنگسازی و در نهایت نزدیک شدن نظامهای حقوقی را فراهم آورد.
روش کارکردگرا بر این مبنا استوار است که هر نهاد حقوقی، در چارچوب نظام حقوقی خاص خود، کارکردها و وظایف متعددی را ایفا میکند و میان نهادهای مختلف حقوقی در هر نظام، نوعی تعامل پیچیده و ظریف وجود دارد که به شکلگیری تفاوتهای درونسیستمی منجر میشود. از این منظر، یکپارچه سازی یک حوزه خاص از حقوق بدون توجه به ارتباط آن حوزه با سایر نهادهای حقوقی ممکن است تعادل موجود در نظام حقوقی را برهم زند.
این چالش را میتوان بهروشنی در دشواریهای ناشی از تعامل میان کنوانسیون (CISG) و نظامهای حقوقی داخلی مشاهده کرد. روش کارکردگرا با تأکید بر مفهوم همارزی کارکردی (Functional Equivalence) نشان میدهد که چرا دستیابی به یکپارچه سازی برخی قواعد حقوقی ممکن است آسانتر از آن چیزی باشد که در نگاه نخست تصور میشود؛ اما در عین حال، روشن میسازد که چرا دستیابی به هماهنگسازی گستردهتر میان نظامهای حقوقی، فرآیندی پیچیدهتر و دشوارتر از یکسانسازی صرف است.
دومین رویکرد در فرآیند تثبیت و توسعه حقوق فراملی، رویکرد هماهنگسازی (Harmonization) است. هماهنگسازی به معنای نزدیک کردن و همسو ساختن نظامهای حقوقی ملی مختلف با یکدیگر است؛ بهگونهای که این نظامها در اصول و اهداف اساسی به هم نزدیک شوند، در حالی که هر کشور همچنان امکان حفظ هویت، ساختار و ویژگیهای حقوقی خاص خود را داشته باشد.
در حوزه قراردادها، این رویکرد عمدتاً بر تدوین قراردادهای نمونه و استاندارد، همچنین شناسایی، استخراج و تدوین قواعد فراملی مبتنی بر عرفها، رویههای تجاری و اصول مشترکی استوار است که در جامعه تجارت بینالمللی بهتدریج شکل گرفتهاند و نوعی نظم حقوقی مستقل برای فعالان اقتصادی فرامرزی ایجاد کردهاند. برخلاف رویکرد یکپارچهسازی که غالباً ماهیتی تقنینی و رسمی دارد، هماهنگسازی ذاتاً فرآیندی انعطافپذیر، تدریجی و غالباً غیرتقنینی است.
از مهمترین تلاشهای بینالمللی در مسیر هماهنگسازی حقوق بیع و قرارداد میان سنتهای مختلف حقوقی میتوان به اسناد زیر اشاره کرد: اصول قراردادهای تجاری بینالمللی (Principles of International Commercial Contracts) UNIDROIT، اصول حقوق قراردادهای اروپایی (Principles of European Contract Law)، پیشنویس چارچوب مشترک مرجع (Draft Common Frame of Reference)، همچنین مجموعه مدون اصول حقوق قراردادهای آسیایی (Principles of Asian Contract Law) و اصول قراردادهای آمریکای لاتین (Principles of Latin American Contract Law).
این اسناد، برخلاف معاهدات بینالمللی، واجد ماهیت الزامآور مستقیم نیستند و در ادبیات حقوقی معمولاً از آنها به عنوان نمونههایی از حقوق نرم (Soft Law) یاد میشود. در فرآیند هماهنگسازی اصول قراردادی، قانونگذاران معاصر غالباً مفهوم «همارزی کارکردی» را بر مفهوم «یکپارچه سازی کامل» ترجیح میدهند؛ زیرا هدف اصلی، دستیابی به نتایج حقوقی مشابه است، نه الزاماً ایجاد قواعدی با ساختار کاملاً یکپارچه.
برای مثال، در نظام حقوقی اتحادیه اروپا، دستورالعملها (Directives) اگرچه از نظر شکل و شیوه اجرا، اختیار قابل توجهی برای کشورهای عضو باقی میگذارند، اما دولتهای عضو ملزم هستند اهداف و نتایج تعیینشده در آنها را در نظام حقوقی داخلی خود تحقق بخشند. بنابراین، قوانین ملی کشورهای عضو ممکن است از نظر ساختار و بیان متفاوت باشند، اما از منظر کارکرد حقوقی و نتیجه عملی، معادل یکدیگر عمل میکنند.
افزون بر نقش مطالعات تطبیقی در فرآیند هماهنگسازی نظامهای حقوقی، این رشته نقش بنیادینی در پدیدهای ایفا میکند که در حقوق معاصر از آن با عنوان پیوندحقوقی یاد میشود. پیوندها و تعاملات حقوقی، نقشی اساسی در شکلگیری خانوادههای حقوقی اروپا و گسترش الگوهای حقوقی آن به سایر مناطق جهان داشتهاند.
با این حال، انتقالهای حقوقی در عصر حاضر ماهیتی متفاوت از نمونههای تاریخی خود یافتهاند. در گذشته، پیوندحقوقی غالباً به معنای پذیرش کامل یک نظام حقوقی خارجی از طریق فرآیندی از بالا به پایین و تحت تأثیر قدرتهای استعماری بود؛ اما انتقالهای معاصر، فرآیندهایی پیچیده، چندلایه و متنوع هستند که در ابعاد و اشکال مختلف رخ میدهند و از منابع گوناگون سرچشمه میگیرند.
در گذشته، انتقال حقوقی غالباً به کپیبرداری یا ترجمه یک متن قانونی خارجی محدود میشد؛ در حالی که در دوران جدید، هدف اصلی انتقال یک سیاست حقوقی، یک دکترین یا یک راهحل حقوقی خاص است. در این فرآیند، هم نظام حقوقی مبدأ و هم نظام حقوقی پذیرنده دارای منافع مشترکی هستند تا قاعده منتقلشده بتواند در محیط جدید بهطور مؤثر عمل کند. اگرچه این هدف همواره تحقق نمییابد، اما تحلیل تطبیقی دقیق که فراتر از بررسی صرف متن قانون باشد، میتواند احتمال ناکارآمدی انتقال حقوقی را کاهش دهد.
در نهایت، مجموعه این تعاملات، انتقالها و پیوندهای حقوقی، زمینهساز شکلگیری تدریجی حقوق جهانی (Global Law) شده است. یکی از برجستهترین نمونههای موفق در این زمینه، تأثیر گسترده کنوانسیون بیع بینالمللی کالا (CISG) بر توسعه و اصلاح نظامهای حقوق داخلی است.
بزرگترین دستاورد CISG را میتوان در نفوذ مؤثر آن بر قوانین داخلی کشورها مشاهده کرد. قوانین جدید بیع کالا در کشورهای شمال اروپا، قانون بیع مدرن آلمان، اصلاحات حقوق قراردادها و قانون مدنی جدید جمهوری خلق چین، بسیاری از قوانین جدید در کشورهای آسیای شرقی و همچنین بخش قابل توجهی از قانونگذاریهای پس از فروپاشی اتحاد شوروی در اروپای شرقی، آسیای مرکزی و کشورهای حوزه بالتیک، از اصول و ساختارهای CISG تأثیر پذیرفتهاند.
همچنین، قانون مدنی جدید ژاپن، قانون مدنی و تجاری جدید آرژانتین و اصلاحات حقوق قراردادها در قانون مدنی فرانسه، در بخشهایی از رویکردهای قراردادی خود از مفاهیم و راهحلهای ارائهشده در CISG الهام گرفتهاند. افزون بر این، نظام مسئولیت قراردادی در CISG به عنوان الگویی برای تدوین قوانین مدنی جدید در کشورهایی مانند مجارستان و رومانی مورد توجه قرار گرفته است. از این منظر، CISG صرفاً یک کنوانسیون ناظر بر بیع بینالمللی کالا نیست، بلکه بهعنوان الگویی برای نظامهای حقوقی در حال نوسازی عمل کرده و نقشه راهی برای کشورهایی فراهم آورده است که در مسیر تحول و مدرنسازی حقوق قراردادهای خود قرار دارند.
کتاب حاضر با عنوان Global Sales and Contract Law، با بهرهگیری از روش مطالعه تطبیقی، به بررسی حقوق داخلی بیش از شصت و پنج کشور جهان در زمینه قرارداد بیع پرداخته و در کنار آن، اسناد و منابع فراملی مرتبط با بیع بینالمللی کالا را مورد تحلیل قرار میدهد. این اثر با رویکردی جهانی، تصویری جامع از تحول حقوق بیع در عصر جهانیشدن ارائه کرده و بر این دیدگاه تأکید میورزد که حقوق جهانی بیع کالا بهتدریج در حال ظهور و تثبیت است.
پشتوانه اصلی این ادعا، جهانشمولی نسبی اصول و موازین مندرج در کنوانسیون سازمان ملل متحد درباره قراردادهای بیع بینالمللی کالا مصوب ۱۹۸۰ (CISG) است. اگرچه تاکنون ۱۰۹ کشور به این کنوانسیون ملحق شدهاند، آمار تجارت بینالمللی نشان میدهد که بخش عمدهای از معاملات بینالمللی بیع کالا در جهان، میان کشورهای عضو این کنوانسیون انجام میشود و در نتیجه، تحت تأثیر اصول و قواعد CISG قرار دارد. از سوی دیگر، قانون یکپارچه حقوق تجارت عمومی (AUDCG) که در چارچوب سازمان هماهنگسازی حقوق بازرگانی آفریقا (OHADA) تدوین گردیده است، در بسیاری از زمینهها از ساختار و اصول کنوانسیون CISG الهام گرفته و در عمل موجب اعمال قواعد هماهنگ در میان کشورهای عضو این سازمان شده است.
بررسی اسناد فراملی و تأثیرگذاری آنها بر نظامهای حقوق داخلی، مؤید این دیدگاه است که حقوق حاکم بر بیع کالا، بیش از بسیاری از حوزههای دیگر حقوق خصوصی، به مرحلهای از همگرایی و یکپارچگی جهانی نزدیک شده است. بهطور خاص، میتوان گفت برخی از قواعدی که در چارچوب حقوق فراملی مورد بحث قرار میگیرند، به مرزهای حقوق جهانی نزدیک شدهاند.
برای نمونه، قواعد حاکم بر حوزههایی مانند نامهای دامنه اینترنتی و دسترسی به وبسایتها، ماهیتی جهانی یافتهاند؛ زیرا هر شخص در هر نقطه از جهان که به یک وبسایت یا دامنه خاص دسترسی پیدا کند، در معرض اعمال همان قواعد قرار میگیرد. با این حال، ضروری است میان چنین نمونههایی از قواعد عمومی و فراگیر جهانی، با حوزههایی از حقوق فراملی که در آنها مجموعههای متعددی از قواعد در رقابت برای پذیرش و نفوذ هستند، تمایز قائل شد. از این منظر، دو مفهوم «حقوق فراملی» و «حقوق جهانی» هر یک دارای قلمرو مفهومی مستقل و کارکرد ویژه خود هستند.
نخستین چاپ این کتاب در سال ۲۰۱۲ توسط انتشارات آکسفورد منتشر شد. این ویرایش حاصل همکاری بیش از شصت پژوهشگر بود و توسط سه نویسنده اصلی، پرفسورIngeborg Schwenzer، Pascal Hachem وChristopher Kee، در دانشگاه بازل سوئیس تدوین گردید.
ویرایش دوم کتاب در سال ۲۰۲۲ با همکاری پرفسور Ingeborg Schwenzer و Edgardo Muñoz بازنگری و منتشر شد. این ویرایش، ضمن حفظ ساختار اصلی اثر، رویههای قضایی جدید و اصلاحات تقنینی اخیر در حوزه حقوق قراردادها را در کشورهای مختلف، از جمله آرژانتین، فرانسه، مجارستان و ژاپن، مورد توجه قرار داده است.
در فرآیند آمادهسازی ویرایش دوم، به منظور گردآوری دادهها و انجام مطالعات تطبیقی گسترده، تیمی متشکل از ۱۷۰ دستیار پژوهشی تشکیل شد که تحقیقات لازم را در بیش از ۳۵ زبان و در ۶۵ نظام حقوقی انجام دادند. گستردگی و جامعیت این مطالعه تطبیقی در حوزه حقوق بیع کالا، خود مؤید ادعای نویسندگان کتاب در فصل نخست است که بیان داشتهاند:
»این کتاب به امری دست یافته است که تاکنون هیچ نویسندهای نتوانسته است بدان دست یابد: رهایی از محدودیتهای زبان مادری، سنت حقوقی و فرهنگهای ملی، به منظور ارائه تصویری از تنوع واقعی حقوق قراردادها در سراسر جهان. «
لازم به ذکر است که برای بهرهگیری کامل از ارجاعات این کتاب، آشنایی با شیوه خاص ارجاعدهی نویسندگان ضروری است. نویسندگان، به جای آنکه ارجاعات مربوط به ۶۵ نظام حقوقی مورد مطالعه را بهصورت تفصیلی در متن اصلی مطرح کنند، نام هر کشور را به اختصار در پانویس مربوط به بحث مورد نظر ذکر کردهاند. از این رو، مطالعه توضیحات ارائهشده در فصل نخست کتاب درباره روش ارجاعدهی، برای استفاده دقیقتر از منابع اثر توصیه میشود.
در خصوص ضمایم کتاب، از آنجا که متن کنوانسیون CISG بهطور مکرر در این اثر مورد استناد قرار گرفته است، ترجمه فارسی آن در بخش پایانی کتاب درج شده است. با توجه به اینکه ترجمه رسمی و واحدی از این کنوانسیون به زبان فارسی وجود ندارد، در تهیه متن حاضر، ترجمه منتشرشده در شماره نهم مجله حقوقی بینالمللی سال ۱۳۶۷ به عنوان مبنا قرار گرفته و در موارد ضروری، اصلاحات انشایی برای هماهنگی بیشتر با متن علمی کتاب اعمال شده است. بنابراین، احتمال وجود تفاوتهای انشایی میان این ترجمه و سایر ترجمههای موجود از کنوانسیون وجود دارد.