1.«جهان قدیم»-«جهان جدید»: دیالکتیک کرانمندی و جهانروایی
2. خاستگاه اروپامحوری در حقوق بین الملل
3. «دکترین اشغال» از الهیات مسیحی تا پوزیتیویسم حقوقی
4. «مأموریت متمدن ساز» در جهان «نامتمدن!»
5. اقتصادسیاسی سرمایه داری و حقوق بین الملل
6. خاستگاه و سرشت شیوه ی تولید سرمایه¬داری
7. از استعمارگرایی تا استعمارزدایی در اقتصادسیاسی سرمایه داری
8. نظام برتون وودز و دگرگونی در اقتصادسیاسی حقوق بین الملل
9. نظریه و واقعیت در «حقوق بین الملل سرمایه داری»
10. معماری حقوق بین الملل در گفتمان «زمامداری جهانی»
هر بخش تاریخ جهان، حتی جریان یک روز آن، انبوهی از رخدادها و واقعیتها را در خود جای داده و هرکسی اگر بخواهد حتی نگاهش را معطوف به رخدادها و روندهای «مهم سیاسی» (فارغ از حوزهی عظیم تاریخ اجتماعی) نماید، مجبور به گزینش است. هرچند این کار از نگاه اخلاق علمی ناروا به نظر میرسد، اما این گزینشگری بنیادیترین کار همهی تاریخنگاران است. به همین مناسبت پرسش صحیح این است که این گزینشگری باید از چه دیدگاهی یا با چه هدفی صورت گیرد؟ تاریخ و به ویژه تاریخ اندیشه در ملاحظات ما درمورد عصر کنونی و تصورات و پیشبینیهایمان در مورد آینده پیوسته حضور دارد. درواقع، اختلافنظر پیرامون حال و آینده ریشه در درک متفاوت از تاریخ دارد. به تعبیر ارنست نولته یکی از وظایف تاریخنگاری این است که پیشزمینهی ناروشن را برجسته کند و اذهان را متوجه آن سازد.
کتاب حاضر نه ادعا و نه بنای آن را دارد که تاریخ جهان را (که در هرحال با موضوعات بینالمللی در آمیخته است) با درنظر گرفتن تمام رویدادهای آن مورد بررسی قرار دهد، چرا که این کار هم نیازمند بررسی دقیق تاریخی و هم بررسی اختلافنظرهای تاریخنگاران پیشین است و مضاف بر آن هزاران صفحه به درازا میکشد. اما همانطور که پیشتر بیان کردیم، وظیفهی اصلی تاریخنگار یا سایر پژوهشگران این است که با گزینشگری روشمند، ردّ پای تاریخ را در پدیدههای معاصر بیابد و نقاطی را برجسته سازد که لازمهی درک جامع پدیدههای امروزین است. کتاب حاضر نیز درصدد است تا همین نقاط ناروشن و بحرانساز تاریخ تطور حقوق بینالملل را برجسته نماید. البته با این قید اساسی که نه تمامی جنبههای تاریخ حقوق بینالملل و نه تمام ابعاد و شاخههای این رشته، موضوع بحث این کتاب نیست. حقوق بینالملل از زمان تکوین تا به امروز به انحاء مختلف و بنا بر اقتضائات روزگار خود متحول شده و توسعه یافته است. آنچه امروز به نام حقوق بینالملل میشناسیم مجموعهای درهم تنیده و پیچیده از قواعد، اصول، هنجارها و ابتکارهای گوناگونی است که بنا دارد گسترۀ عالم و روابط میان دولتها، سازمانها و سایر ذینفعان این پهنه را نظم و نسق بخشد. از این رو، کتاب پیشرو با فرض این که نگرشها به تاریخ بهطور عام و تاریخ حقوق بینالملل بهطور خاص، به تعداد مبادی نظری و روشهای تاریخنگاری و تاریخپژوهشی متعدد و تکثر است، قصد دارد با روش و رهیافت انتقادی نقاطی را رصد کند که در ادبیات «جریان اصلی» حقوق بینالملل پنهان شده است؛ یعنی تاریخ استعماری نظم بینالمللی و ضرورتهای غیرقابل انکار نظام سرمایهداری که نهتنها در فرض این پژوهش، از اصلیترین عناصر برسازندهی نظم بینالمللی بوده است، بلکه تاریخمندی پدیدههای معاصر حقوق بینالملل را نیز نادیده میگیرد. همچنین کتاب حاضر بنا ندارد جنبههای مثبت و قابل اتکای حقوق بینالملل را که به نحوی صدای بیصدایان عالم برای به رسمیتشناخته شدن است، نادیده بگیرد و به کلی حقوق بینالملل را به ابزار قدرت فروکاهد. نگارنده بر این نکته صحه میگذارد که حقوق بینالملل با تمامی ایرادها و ناتوانیهایش بسیاری از عرصههای کنشمندی دولتها و روابط میان آنها را انتظام بخشیده است. با این حال، واقعیت دنیای امروز با تمام مصائب و بحرانهایش نه از عدم خلق شده است و نه در اکنون منجمد خواهد ماند، بلکه بسیاری از بحرانهای موجود در علوم انسانی بهطور عام، و حقوق بینالملل بهطور خاص، ریشه در ساختارهای تاریخمند دارد و شناخت صحیح این ساختارها و ریشههای تاریخی، درک ما از حقوق بینالملل را به دور از اکنونزدگی و پذیرش صرف وضع موجود برمیسازد. نادیده گرفتن نگاه تاریخی سبب میشود راهحل تمام نابرابریها و بیعدالتیهای ساختاری در نظام بینالمللی در راهکارهای متکی بر «حل مسأله» جستجو شود. درحالی که بررسی تاریخی شکلگیری، توسعه و جهانشمولی حقوق بینالملل نشان میدهد نابرابری مادی، بیعدالتی ساختاری و توزیع ناموزون ثروت و قدرت در سطح بینالمللی ریشه در پدیدارها و مفاهیمی دارد که از آغاز تا امروز، نظم حقوقی بینالمللی را برساخته است.
جورج ابیصعب، حقوقدان برجستهی مصری و یکی از آبای مؤسس «رویکرد جهانسوم باور به حقوق بینالملل» بر این عقیده است که حقوقدان بینالمللی میبایست به «پراکسیس اجتماعی» (یعنی کنشی ارادی که براساس آن یک نظریه یا فلسفه بدل به کنش اجتماعی فعال میشود) مبادرت ورزد. وی سه مرحله یا مؤلفه را برای تحقق پراکسیس اجتماعی در عرصهی انتقادی حقوق بینالملل پیشنهاد میکند که مرحلهی نخست آن شامل فعالیتی است کاملاً فکری از طریق تحلیل انتقادی ساختارهای حقوق بینالملل، چگونگی توسعهی این نظام و استفاده و سوءاستفاده از قواعد آن، و سپس مفهومپردازی و پیکربندیِ برآیند حاصل از این فعالیت فکری. به نظر وی حقوقدان بینالمللی میبایست از طریق شالودهشکنی، نشان دهد که «قواعد و نهادهای موجود، بازنماییکنندهی منافع و ارزشهایی است که در بسیاری از موارد تعصبات و بیعدالتیهای ریشهدار را پنهان میکند». نگارنده در این کتاب قصد دارد این فعالیت فکری در خوانش انتقادی حقوق بینالملل را تا حد امکان به انجام رساند.
طبق تعریفی کلاسیک و عموماً پذیرفته شده «حقوق بینالملل مجموعه هنجارهایی است که حقوق و تکالیف دولتها را در روابط متقابلشان با یکدیگر تنظیم مینماید». هر محقق حقوق بینالملل در برخورد با این تعریف فنی و فرمالیستی به سرعت به نتایج آشکاری دست مییابد: دولتها در عرصهی حقوق بینالملل واجد حقوق و تکالیفی هستند، این حقوق و تکالیف در هنجارها، قواعد و اصول حقوق بینالملل متبلور شده است، روابط متقابل دولتها براساس این هنجارها تنظیم میگردد و بالطبع اختلافات موجود میان آنها نیز با توسل به همین قواعد حل و فصل خواهد شد. براساس این روایت فرمالیستی از منظر «جریان اصلی» حقوق بینالملل پرسشهایی قابل طرح است: آیا میتوانیم با اتکای بر این تعریف فرمالیستی و بدون خروج از دامنهی سیستم حقوقی بینالمللی به درکی همهجانبه و عمیق از ساختارهای حقوق بینالملل برسیم؟ آیا میتوانیم نقش سیاست را در توسعهی هنجارهای حقوقی بینالمللی نادیده بگیریم و با نگاهی درون سیستمی و با توسل صرف به قواعد حقوقی بینالمللی از پس بحرانهای فزایندهی بینالمللی برآییم؟ اگر چنین است پس علت ناکارآمدی حقوق بینالملل در حل بحرانهای متعددی از جمله آلودگی زیست محیطی، نقض گستردهی حقوق بشر، انفجار جمعیت، بیماریهای واگیردار، تشکیلات جهانی مواد مخدر، نبردهای قومی و فرقهای، جنگهای خونبار نیابتی، تهدید اتمی بالفعل و یکجانبهگرایی را در کجا میتوان یافت؟ اگر بپذیریم که قواعد و هنجارهای حقوقی در حل بحرانهای دنیای مدرن ناکارآمداند، آیا نمیتوان به این نتیجه رسید که ارائهی راهحل براساس همین قواعد، منجر به بازتولید مسائل و مشکلات گذشته میگردد؟
تردیدی نیست که «سیاست» و «روابط قدرت» در تکوین و توسعهی بخشی از قواعد حقوق بینالملل نقشی بنیادی داشته است. با این فرض برای درک تاریخمندی قواعد موجود از یکسو، و بحرانهای ریشهدار از سوی دیگر، بررسیِ بنیانهای نظری، تاریخی و هنجاری برای درک حقوق بینالملل «آنگونه که آن را میشناسیم»، ضروری است. چنین پژوهشی با در نظر گرفتن دو عنصر سیاست و روابط قدرت بیتردید باید به فراسوی نظم موجود حرکت کرده و با نگاهی از بیرون به نظام حقوقی بینالمللی عناصر و پدیدههای تأثیرگذار بر تاریخ تطور حقوق بینالملل را بررسی کند. همچنین، مناسبات سیاسی و ساختارهای قدرت اولاً، در خلأ و خارج از نظمی مستقر و مادیتیافته قابلیت بررسی ندارد و ثانیاً، مناسبات و ساختارهای موجود بدون نظریه یا روایت کلان در زیستجهان و زیستزمان مستقر، امکان ریشهیابی و معنامندی نظری ندارد. از این رو، دو پدیده یا مفهوم اساسی در تاریخ معاصر یعنی «مدرنیته» و «سرمایهداری» را بهعنوان مفاهیمی خارج از سیستم حقوقی اختیار نموده و در بستر تاریخیِ این مفاهیم به توضیح ساختار حقوق بینالملل خواهیم پرداخت.
نظام سرمایهداری از زمان تکوین تا امروز بنا به ضرورتهای ذاتی خود تمام شئون حیات اجتماعی را درون هاضمهی خود مستحیل کرده است. ساختارهای اجتماعی داخلی، مناسبات انسانی، نظام دولتمداری، روابط بینالمللی، سنتهای فرهنگی، ساختارهای حقوقی و ... همگی در مناسبات بازار حک شدهاند و براساس قوانین ذاتی بازار نظم و نسق یافتهاند. حقوق بینالملل نیز بهعنوان عنصر انتظامبخش روابط بینالملل، نقشی مرکزی در تحرک تاریخی سرمایهداری ایفا نموده و بسیاری از مناسبات ذاتاً سرمایهداری را در قالب اصول و قواعد حقوقی صورتبندی نموده است. هرچند ظهور حقوق بینالملل ریشه در شکلگیری موجودیتهای سرزمینیِ واجد حاکمیت داشت، اما زایش جنبش مدرنیته و متعاقباً تحکم «خرد ابزاری»، بهمثابه فرم غالب عقلانیت اجتماعی، مسیر توسعهی حقوق بینالملل براساس مناسبات اجتماعی سرمایهداری را تسهیل و تقویت نمود.
نظام سرمایهداری برای رشد و تقویت خود نیاز به دسترسی به بازارهای جدید، نیروی کار ارزان، مواد اولیه و سایر لوازمی دارد که جز با سلطهی امپریالیستی، به لحاظ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و حتی حقوقی مرتفع نمیگردد. نسبت این پدیده با حقوق بینالملل در این است که «امپریالیسم» میتواند ماهیت و جوهر روابط میان کشورها را توضیح دهد. به عبارت دیگر، «امپریالیسم» فینفسه مفهومی حقوقی نیست و نمیتوان از روشهای فنی حقوقی برای توضیح آن بهره برد، منتها از آنجایی که میتوان «امپریالیسم» را بهعنوان منطق حاکم بر روابط میان دولتهای سرمایهداری دانست و ماهیت روابط بینالملل را از طریق آن توضیح داد، بهعنوان ابزاری تلقی میگردد که هرچند خارج از دنیای مفهومی حقوق است اما بسیاری از فرایندها، قواعد و نهادهای حقوقی را قابل فهم و توضیح میکند. از این رو میتوان یکی از نگرههای اصلی رهیافت انتقادی به حقوق بینالملل را از زبان سوزان مارکس این چنین بیان کرد: «حقوق بینالملل بهعنوان ابزار ایدئولوژیک برای امپریالیسم عمل میکند و تا جایی که روابط سلطه را ایجاد و پایدار نموده، در خدمت امپریالیسم بوده است».
هرچند، با نگاهی به تاریخ قرون اخیر در مییابیم که مسائلی همچون گسترش سرزمینی، سلطه قدرتمندان بر ضعیفان و تشکیل امپراتوری بهعنوان اصلیترین ویژگیهای امپریالیسم، همیشه وجود داشته است. اما چه تفاوتی میان گسترش سرزمینی در دوران پیشاسرمایهداری و گسترش امپریالیستی در دوران سرمایهداری وجود دارد؟ چه عواملی سبب شده است که گسترش سرزمینی در دوران سرمایهداری منجر به چنین تغییرات وسیعی در روابط دولتها گردد؟ گسترش امپریالیستی در قرنهای گذشته عمدتاً به منظور گرفتن خراج، دزدی دریایی، اسارت بردگان و تشکیل مستعمرات بوده است اما گسترش امپریالیستی در دوران سرمایهداری، در مسیر شیوهی تولید جدید و در ارتباط با ماهیت و نیازهای یک سرمایهداری در حال تحول بوده و نهایتاً اقتصاد و جوامع تحت سلطه در جهت تأمین الزام به انباشت سرمایه در مرکز، تبدیل و تطبیق داده میشوند. پرسش اساسیتر اما این است که این شیوهتولید جدید چگونه و تا چه حد در منطق روابط میان دولتها اثرگذار بوده است و این منطق جدید تا چه اندازه معطوف به تنظیم قانونمند روابط میان دولتها براساس شیوهی تولید سرمایهداری بوده است؟
علاوه بر این شیوهی تولید جدید بهعنوان «زیرساخت» مناسبات اجتماعی، نمیتوان مبانی فکری که در بطن فرهنگ سیاسی کشورهای غربی جای گرفته و به تعبیر مارکس «روساخت» مناسبات اجتماعی را برساخته است نادیده گرفت.
با این وصف میتوان مبانی فکری فرهنگ سیاسی غرب در زیستزمان مدرن را در اندیشهی سیاسی و اقتصادی «لیبرالیسم» جستجو کرد. اندیشهی لیبرالیستی انسان را صاحب اختیار کامل، تأثیرپذیر، تغییرپذیر و متأثر از آموزش میداند و بر این عقیده استوار است که انسان فطرتاً موجود نیکنفسی است که اگر آموزش نبیند یا آموزش بد ببیند دچار وضعیت بد میگردد. بنابراین توجیه بسیاری از جنگها و اقدامات سرکوبگرانه دولتهای غربی در شرق را میتوان در این مبانی فکری جست. این اقدامات جنگی برای آموزش و بهسازی جوامع لازم است؛ از این رو دولتهای غربی با تکیه بر همین مبانی لیبرالیستی و با تأکید بر تفاوتهای ملل شرق و غرب، تأمین لوازم آسایش و بهروزی کشورهای حاشیهای را بهانهای برای مداخله در امور داخلی آن ملتها قرار داده و به اصطلاح «مأموریت متمدنکننده» را به پیش راندهاند. همین مبانی فکری به زایش بسیاری از دکترینهای سیاسی و حقوقی در عالم حقوق بینالملل نیز منجر شد: دکترینهای حاکمیت، نظام قیمومت، اصل ثبات مرزها، ارتقاء دموکراسی، حقوق بشر، حق تعیین سرنوشت، مداخلهی بشردوستانه، دفاع مشروع پیشگیرانه و ... . این دکترینها درکنار ایدئولوژی «متمدنسازی»، نهتنها مداخلات دولتهای امپریالیست در کشورهای جهان سوم را توجیه میکند بلکه بستری را فراهم مینماید که استعمار نوین را با پنهان کردن در لفافهی حقوقی گسترش دهد. فلذا میتوان این فرض را مطرح کرد که محتوای حقوق بینالملل از طریق روابط اجتماعی امپریالیسم فراهم شده است و بهتعبیری «حقوق بینالملل بدون امپریالیسم امکان وجود نمییافت».
آنتونی آنگی بهعنوان یکی از حقوقدانان مکتب انتقادی «جریان جدید» در حقوق بینالملل، معتقد است استعمارگرایی نقشی مرکزی در تکوین حقوق بینالملل و دکترین حاکمیت داشته است. وی برای اثبات این استدلال بر خطابهی «مأموریت تمدنساز» تمرکز میکند که بهعقیدهی وی بخش جدایی ناپذیر پروژهی امپریالیسم بوده است. فرض اولیهی این مأموریت بر تفاوت اساسی میان اروپاییان و غیر اروپاییان، اسپانیاییها و هندیان، جوامع متمدن و غیرمتمدن، استوار است. این تفکیکها نقشی قاطع در روابط بینالمللی معاصر ایفا نموده است: تفکیک و تفاوت میان توسعه یافته و در حال توسعه، پیشامدرن، مدرن و معاصر، و متمدن و بربر. آنگی از این دوگانهانگاری مستقر در مناسبات بینالمللی نتیجه میگیرد که این «مأموریت تمدنساز» این دوگانگیها را حفظ میکند و برای همآوردن این شکاف، حقوق بینالملل را با ماهیتی پویا در راستای صورتبندی حاکمیت شکل میدهد.
همانطور که پیشتر بیان شد، نگارنده در این کتاب برای بسط این مفروضات، استدلالهای خود را بر پایهی «رهیافت انتقادی» طرح مینماید. با این توضیح که در رهیافت انتقادی مبنای کار عبور از فورمالیسم حقوقی است که در آن قواعد حقوقی واجد تعیّن و قطعیت هستند. در مقابل بنا بر رهیافت انتقادی «پدیدار حقوقی» بربنیان تضاد میان دولتها مورد تفسیر قرار میگیرد و قواعد حقوقی واجد عدم قطعیت و عدم تعیّن هستند. بهعلاوه در این رهیافت، «انتقاد» علاوه بر تحلیل درونسیستمی حقوقی، به شاخصهایی خارج از سیستم حقوقی از جمله سیاست، روابط قدرت و جامعهشناسی نظر دارد و برآن است تا با تحلیل رویهی تابعان حقوق بینالملل و اتکای بر روش «ماتریالیسم تاریخی»، فرایند وضع و اجرای قواعد حقوقی را از منظر ارادههای مسبوق به روابط قدرت مورد تحلیل قرار دهد. از این رو، کاربرد چنین روشی ناگزیر به مطالعهای میانرشتهای میانجامد و نگارنده برای توضیح حقوق بینالملل ضمن خروج از دایرهی منابع شکلی حقوق بینالملل، دو مفهوم بنیادین در تاریخ مدرن، یعنی «تمدن مدرن» و «نظام سرمایهداری» را بهعنوان شاخصهای خارج از سیستم حقوقی اختیار نموده و برمبنای آنها به بازخوانی فرایند تطوّر حقوق بینالملل خواهد پرداخت.
با عنایت به این توضیحات، کتاب حاضر با تکیه بر سه منطق؛ یعنی «منطق سرزمینی»، «منطق سرمایه» و «منطق ایدئولوژی» تاریخ تطور حقوق بینالملل را مورد بررسی قرار خواهد داد:
منطق سرزمینی با تکیه بر قلمرویشدن حاکمیت دولتها، تعیین مرزها، تحدید جنگها میان موجودیتهای واجد حاکمیت و نهایتاً استقرار «نظم و قانون» در سرزمینهای اروپایی و سرزمینهای استعماری، مراحل زایش و استقرار نظم حقوقی بینالمللیِ اروپامحور را توضیح میدهد. منطق سرمایه برپایهی اصول ذاتی حاکم بر مناسبات سرمایهداری همچون مالکیت خصوصی، سودخواهی، سوداگری، ضرورت انباشت سرمایه و نظام تقسیم کار بینالمللی راه خود را به عصر استعمار گشود و متعاقباً با «جهانیسازی» سرمایه و جملگی پیامدهای مترتب بر آن، منطق سرمایهداری را در بطن مناسبات بینالمللی مستحیل ساخت. منطق ایدئولوژی نیز با اتکای بر روایتهای ایدئولوژیکی مختلف، سعی در توجیه مداخلات قدرتهای بزرگ اروپایی در سرزمینهای «ماورای بحار» داشت. در طول فرایند تطور حقوق بینالملل ایدئولوژیهای توجیهکنندهی مناسبات نابرابر و ناعادلانهی بینالمللی در چارچوب دکترینهای حقوقی، سیاسی و اقتصادی مختلف راه خود را به استدلالسازیهای حقوقدانان و مآلاً شکلگیری قواعد حقوق بینالملل گشود. از ایدئولوژیهای مبتنی بر تفاوت نظیر «متمدن-نامتمدن» و «شرق-غرب» تا «توسعهیافته-درحالتوسعه» و «لیبرال-تمامیتخواه»، به اعتبار رهیافت انتقادی، در خدمت توجیه مناسبات قدرت در روابط میان دولتها تولید و بازتولید شد.
بنابر مسائل پیشگفته، نقطهی عزیمت برای بحث در باب تاریخ تطور حقوق بینالملل، آغاز مدرنیتۀ غربی و تمامی لوازم و مقتضیات آن است. همانطور که به تصدیق اهل نظر، مفهوم «حاکمیت» و «نظام سرمایهداری» محصول مدرنیته است، بنابراین، میتوان نقطهی شروع تحرک تاریخی سرمایه و تطور حقوق بینالملل مدرن را از زمان تکوین مدرنیته یا ظهور جنبش روشننگری در نظر گرفت. به این اعتبار میتوان گفت عصر مدرن، دوران گذار از تئوسانتریسم (الهیاتمحوری) قرونوسطی به آنتروپوسانتریسم (انسانمحوری) مدرن، دوران گذار از همگانیت مسیحیبنیاد به عصر سلطهی حاکمیتهای سرزمینی و دوران گذار از نظام فئودالیسم به نظام سرمایهداری است. از این رو، کتاب حاضر در سه بخش بحث خود را ادامه میدهد:
بخش نخست در پی بررسی خاستگاه و فرایند تطور حقوق بینالملل و سیطرهی اروپامداری در این نظم حقوقی است. این بخش با هدف اثبات چند فرضیه به پیش میرود: نخست اینکه، حقوق بینالملل مدرن با شکلگیری دولتهای سرزمینی واجد حاکمیت و فراروی از نظم سنّتی قرون وسطایی شکل میگیرد. دوم اینکه، نظام حقوق بینالملل مدرن درچارچوب «قانون عمومی اروپا» و «نظام توازن قوا»ی اروپایی نظم و نسق مییابد. سوم اینکه، تفکیک و تمایز تمدنی میان «غرب» و «دیگری» غیرغربی که با سلطهی اندیشهها و مکاتب مدرن غربی برقرار میشود، بهویژه در دوران سلطهی پوزیتیویسم نقشی اساسی در توسعهی قواعد و ادبیات حقوق بینالملل ایفا مینماید. هرکدام از این فرضیات البته نتایج متعددی را در فرایند تکوین و توسعهی حقوق بینالملل به بار آورده است، از جمله تحدید جنگ میان تابعان اصلی حقوق بینالملل یعنی دولتملتهای اروپایی و متعاقباً ایجاد نهادهایی همچون «بیطرفی» و «معاهدات صلح»، توسعهی دکترین «اشغال» در حقوق بینالملل و مآلاً توجیه تصاحب و استعمار «جهان غیراروپایی»، شکلگیری مفهوم «حاکمیت» در چارچوب «قانون عمومی اروپا» و فرایند استعمارگرایی، آزادی تجارت و دریانوردی، تقسیم جهان میان ملل بهاصطلاح متمدن اروپایی و خلق معاهدات نابرابر، نظام کاپیتولاسیون، نظام سرپرستی و نظام قیمومت و توسعهی استاندارد تمدن هم بهمثابه معیار ورود به حلقهی ملل متمدن و هم بهعنوان مبنایی برای رفتار متفاوت ذیل حقوق بینالملل.
بخش دوم، با تکیه بر خاستگاه و فرایند توسعهی نظام سرمایهداری، به توضیح نسبت میان حقوق بینالملل و سرمایهداری میپردازد. در این بخش علاوه بر بررسی خاستگاه، سازوکار و نتایج حاصل از استقرار شیوهی تولید سرمایهداری، به بررسی فرایند استعمارگرایی برپایهی نظام تقسیم کار جهانی و ضرورت انباشت بیپایان سرمایه خواهیم پرداخت. با این وصف، فرایند استعمارگرایی که با سلطهی اروپا بر منظومهی حقوق بینالملل همراه بود، با اتکای بر شیوهی تولید سرمایهداری به جهانیسازی این شیوهی تولید و انباشت ثروت و قدرت غرب کمک شایانی کرد. در این بخش، فرایند استعمارزدایی و ظهور دولتهای تازهاستقلالیافته نیز در ادامهی همان مسیر قبلی مورد تحلیل قرار میگیرد؛ با این پیش فرض که سیطرهی تمدن غربی و شیوهی تولید سرمایهداری در دوران استعمارزدایی نیز با ابزارها و تکنیکهای حقوقی جدید، بازتولید میگردد و پروژهی استقرار نظم نوین اقتصادی توسط این دولتها، نهتنها به شکست میانجامد بلکه امکان جدیدی را برای انباشت سرمایه براساس ایدهی «توسعهی اقتصادی» فراهم میکند. شکلگیری نظام برتونوودز و نهادهای متولی جهانیسازی یعنی بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و موافقتنامهی عمومی تعرفه و تجارت در چارچوب تحلیل حاضر، به ابزارهایی برای جهانیسازی شیوهی تولید سرمایهداری و ادغام دولتهای تازهاستقلالیافته در بازار جهانی بدل میشود. بخش دوم، همچنین به بررسی نظریهی غالب نظام حقوقی بینالمللی یعنی لیبرالیسم پرداخته و برای نقد و فراروی از این نظریه، هم به بررسی دیدگاه مارکسیستی حقوق بینالملل میپردازد و هم نظریههای «جهانسومگرایی» و «جریان جدید» را بهمثابه امکانهای بدیل برای تغییر نگرش نسبت به حقوق بینالملل طرح مینماید.
در بخش سوم، ایده (یا ایدئولوژی) «زمامداری جهانی» در معماری حقوق بینالملل مورد بررسی قرار میگیرد. این ایده که بر پایهی دو مفروض اساسی سرمایهداری متأخر یعنی «انباشت منعطف سرمایه» و «لیبرال دموکراسی» استوار شده است، به اصلیترین شیوهی ادارهی نظام حقوقی بینالمللی تبدیل میشود. «مدرنسازی» و «لیبرالسازی» نظام دولتمداری در جهان جنوب در چارچوب معماری صلح و امنیت بینالمللی و نیز سلطهی الگوی سیاسی، اجتماعی و اخلاقی «لیبرال دموکراسی» و «حقوق بشر غربی» از یکسو، و ادغام دولتها در بازار جهانی و انباشت منعطف سرمایه بر پایهی «نظام بدهی فراملی»، جریان آزاد سرمایهگذاری خارجی و قدرتگیری طبقهی سرمایهدار فراملی از دیگرسو، به اصلیترین اهداف هژمونی نئولیبرال و جهان تکقطبی پساجنگ سرد بدل میشوند. در این چارچوب، ایدئولوژی زمامداری جهانی، نه بهعنوان امکانی بدیل برای مواجهه با بحرانهای بینالمللی، بلکه به مثابه توجیهی برای چندپارگی حقوق بینالملل، یکجانبهگرایی قدرتهای غربی و وجههزدایی روندهای قاعدهگذاری در حقوق بینالملل (به دلیل از میان برداشتن مرز میان سپهر عمومی و خصوصی) عمل میکند.